تبليغاتX
شاید این منم
گاهی در شعور کلمه و موسیقی رها می شوم
بیخودی مجازاتم نکن

هیچ چیز خوبی برای خواندن نیست!

و هیچ چیز خوبی برای نوشتن

من مدتهاست مرده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:56  توسط سایه  | 

انگار به دنیا آمده ام که مدام به دلگرفتگی و دل شکستگی مشغول باشم

می دانی! حال مسخره ایست که من سالهاست به آن دچارم

سالهاست گیر کرده ام میان یک زمین خشک

میان صدای کلاغ ها و ابر....

گیر کرده ام میان توهم شنیدن یک دوستت دارم...

حتما می دانی چقدر انتظار سخت است

وقتی سعی می کنی قاپ مرگ را بدزدی

اما او برای تو ناز می کند....

من هر روز خودم را از طبقه ی چهارم پایین می اندازم

راستش را بخواهی

خسته شدم دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:3  توسط سایه  | 

این روزها

هر روز صبح

در چارچوب پنجره تنم را قاب می گیرم

و در قیل و قال مبهم مردم گم می شوم

در صدای آب

صدای جارو برقی

صدای میز و صندلی و نردبان

و در صدای خنده های همزمان...

و چشم هایم  در تب و تاب ابرها غوطه می خورد...

کسی داد می زند:

پنج روز مانده....

راستی! پنج روز دیگر بهار می رسد!

اما من در سینه ی زمستان آرمیده ام

و زهر تنهایی در استخوان هایم ته نشین شده....

 

پ.ن:

به بهارتان برسید اینجا هنوز زمستان است....

 .

راستی!
خوش به حال روزگار....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:29  توسط سایه  | 

آی هیزم شکن!

مرا به خاطر داری

درختم!

همان که سال پیش با نگاه خسته و قلبی خسته تر به شاخه ام آویختی!

همان که سخاوتمندانه سر به تیغت نهاد

و شبانه جای خالی شاخه هایش را

قطره قطره

در چشم باد گریست!

حالا

چگونه ریشه ام در بطن خاک نخشکد!

حالا که در چشمهایت برق تبری می درخشد

که دسته اش از تنم جان گرفته!

باور نمی کنم

چه ساده با تبرت بر تنم می کوبی!!!

 

 

پ.ن۱:

حالم از این دنیا بهم می خورد

دنیایی که هیچکس در شب دیگری سر نمی کشد....

پ.ن۲:

و خدایا

من اندوهناکم!

من به شدت اندوهناکم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 14:32  توسط سایه  | 

در تازگی چشم هایم چیزی هست!

چیزی که گم کرده بودم

درست از وقتی که به دنیا آمدم!

به ادامه فکر می کنم

چقدر راه طولانیست

و فاصله ها تا تو کم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 10:55  توسط سایه  | 

نهصد کیلومتر آنطرفتر گوشی را برمی دارد و به من زنگ می زند. کمک می خواهد. دلش گرفته. کسی حرفش را نمی فهمد. عاشق شده است. یک عاشق واقعی. یک عشق رویایی. یک بدون او هرگز دیگر. و  من هنوز نمی دانم معیار این واقعی بودن و رویایی بودن از کجا می آید. دلم می خواهد پابه پایش هیجان خرج کنم و دلش را نشکنم. دلم می خواهد راه حل های خارق العاده نشانش بدهم و او سر کیف بیاید. اما هر چه در ذهنم می گردم عشق را نمی فهمم. و یاد تمام عاشق هایی می افتم که می شناسمشان. تمام آنهایی که درد او را خوب می فهمند. یاد الف که برای عشق الف تمام لحظه هایش را سپری می کند. یاد سین که برای ف می جنگد و مثل کوه پشت ف ایستاده است. یاد ه که هنوز بعد از رفتن ی دلش برای او تنگ است. یاد میم که عاشق است و معشوقش نمی داند. و در خاطراتم یاد خودم می افتم که عاشق سین بودم و بدون او زندگی برایم محال ترین محال ها بود. یاد میم و الف که عاشقم بودند و من عاشقشان نبودم.

و این واژه ی عشق در سرم تکرار می شود. واژه ای که به جرات نمی فهممش. می دانستم! می فهیدم! اما حالا نمی دانم حالا یادم رفته! حالا برایم جزو بی معنی ترین واژه های زمین است. حالا دیگر حتی دلم نمی خواهد در باقیمانده ی عمرم مزه اش کنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:13  توسط سایه  | 

دستهایم خالیست

از همه چیز.....

چه بنویسم!؟

 

پ.ن:

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا هم

گهی می سوزدم گه می نوازد..... 

ترانه محمد اصفهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:46  توسط سایه  | 

ادعایی ندارم

اگر دست هایم از جنون لحظه ها خالیست

حالا دیگر

یاد گرفته ام

باید بی ادعا سکوت کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:26  توسط سایه  | 

چقدر دلم می خواهد برگردم...

از همه ی دوستانی که در این مدت با پیام خصوصی به من لطف داشتند ممنونم....

شرمنده بخاطر عدم پاسخگویی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:16  توسط سایه  | 

می توان رفت

و به همین سادگی گفت:

خداحافظ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:15  توسط سایه  |